یافتم و حالا

این چیزی بود که از همان سال اول دنبالش بودم. اینکه رها شوم. یک جای کار همیشه می لنگید و آن اینکه من خودم نبودم در این رابطه. حفره هایی درون من بود که با وجود و حضور او پر می شد. اگرچه نگذاشتم هیچگاه بفهمد اما رنجی عمیق در خودم حس می کردم از اینکه ناکامی هایی در وجود من، من را وادار به بودن کنار او کرده نه استغنا و بی نیازی من. از هر چیز که بوی وابستگی بدهد بیزارم و این محبت آنی نبود که من از سر بی نیازی آن را  خواسته باشم. یکسالی می شود که زخمهای عمیق خوب شدند. نه به لطف او که اتفاقا از سر بی لطفی و کم لطفی . وقتی فهمید دلم که کسی نمی تواند بجز خود آدم به خودش کمک کند. کم کم خودم شدم. این سکوت و خزیدن در لاک تنهایی و ترمیم آنچه باعث رنج درونی من بود من را تبدیل به خود بهتری کرد. خیلی آرامتر خیلی معقول تر خیلی راضی تر. نگاه می کنم به گذشته و خودم را عصبانی می بینم خودم را در آتش می بینم خودم را ناراضی و  بیقرار می بینم. خودم را خشمگین می بینم. خودم را داغ و قرمز می بینم. و الان خنک و آبی و سرد و تمیز و برف و کوهستان و هوای پاک و نفس عمیق. 

و حالا وقتی به عکس هایش نگاه می کنم از خوم می پرسم این مردی است که دوستش داشتی؟ هنوز دوستش داری و سکوت می کنم. نمی دانم چه جوابی باید بدهم به خودم. ام همین که نه نمی گویم یعنی هنوز خبرهایی هست. تمایلی به نه گفتن هم ندارم. گاهی ما خودمان نمی دانیم چه می کنیم و چه هستیم برای طرف مقابلمان اما او بود و نبودش برای من خوب بود. برای من با شرایط و ویژگی های خاص خودم.

دیروز سر راه نان گرفتم. از معدود کارهایی که خیلی دوست دارم انجام بدهم اما خجالت می کشم و چادر و کیف هم مانعش می شود که راحت باشم. دیروز اما گرفتم و داشتم قدم می زدم که چشم خورد به تار. به سنتور و آهی از نهادم بر آمد. با خودم گفتم کار پایان نامه تمام شود چند کار دارم که یکی خرید تار با سنتور است. که زخم بزند به دلم. آروزهای سالهای من. امروز که امدم یادداشت کنم بچسبانم روی میزم کسی لیستم را ادامه دارد :ازدواج. خودم خیره ماندم که آیا بخشی از وجود من دلش می خواهد ازدواج کند؟ بعد دوباره خانمهای درونم میزگرد تشکیل دادد که آیا حوصله و توان ازدواج داریم؟ یکی گفت تو می توانی کسی را دوست داشته باشی؟ یکی دیگر گفت می توانی کسی دوستت داشته باشد؟ می توانی تحمل کنی مردی نزدیکت بنشیند؟ و جواب همه نه بود. کسی که من را لمس کند جسم من را لمس می کند نه روح من را. کسی بیش از جسمم نخواهد رفت. من روحم را و قلب را برای خودم نگه می دارم. هر چه گذشت بر من خوب نگذشت و من دیگر توانی ندارم برای اینکه چنین عواطفی عمیقی را تجربه کنم. شاید دلم یک زندگی ساده بخواهد که آشپرخانه باشد و گل و گلدان و خانه ای نیمه تاریک و سفر و موسیقی و مهمانی و کار و کار و کار. شوهر عبارت بهتری برای مردی است که شاید بخواهم با او زندگی کنم تا همسر. عمیقا معتقدم که مردها به هزار و یک دلیل توانایی عاشق شدن و درک عمیق ترین روابط انسانی را ندارند. نه ذاتا بلکه چون اینطور تربیت شده اند.

نقطه های عطف زندگی من ناگهان از راه می رسند. مثل اینکه جایی را سالها سست کنی سست کنی و ناگهان فرو بریزد. تمیز و قشنگ. مثل رهایی از شائوشنگ. امروز چیزی در من مرد و چیز دیگری در من متولد شد. و حالا کمی زمان می برد تا با من عجین شود. برای کسی که هرگز فکر زندگی مشترک را نمی کرد نوشتن این جمله ها مثل این است که ادم جدید باشی که صدا و صورت او را قرض کرده باشی بی هیچ تشابه دیگری.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.