همه چى درهم

هر روز با خودم عهد بستم  كه بيام و چراغ اين خونه ى خاطرات كه نزديك ١٢  سالگيش هست  رو روشن كنم و چند خطى به يادگار ثبت، اما نشد كه نشد!!! ٤ ماه و دو هفته از شروع سال ٩٧ گذشته و نميدانم از كجا بنويسم؟ از روزهاى شلوغ  روزهاى اول سال ...از سفر كوتاهمون  به شهميرزاد كه به پسرها حسابى در كنار پسرعموها و پسرعمه ها خوش گذشت... از امتحاناتى كه پشت سر گذاشتن و كارنامه هاى زيبايى كه گرفتن... از تعطيلى مدارس...از شب دير خوابيدن و  تا ساعت ١٠ و  ١١ صبح خوابيدن ....از سفر ٤ نفره مان به چابكسر زيبا ...از كلاسهاى تابستانى ....ووووووو؟! الحمدلله كه روزهاى خوبى را با هم  پشت سر گذاشتيم❤️

اميرحسينم، به آرزويش رسيد و به كلاس فوتبال  رفت ، و در نقش دربازه بان ايفاى نقش ميكند و تلاش ميكند بيرانوند آينده شود، اينروزها پسركم روياى بازى كردن در تيم محبوبش بايرن مونيخ در آلمان را در سر ميپروراند... و من در دل دعا ميكنم به آرزويش برسد🙏  پسركم كلاس زبان را همچنان ادامه داده و  سخت مشغول ساختن آينده ى زيبايش است...اميرعلى من.  به كلاس چرتكه ميرود و اينقدر زيبا با حركات دستانش اعداد را ميشمرد كه برادر را هم مجذوب اين محاسبه ذهنى كرد ،  حالا هر دو هفته اى دو بار دست به دست هم ميدهند و به كلاس ميروند و اميرعلى عشق ميكند از اينكه با برادر بزرگترش همكلاس است.

هفته ى پيش ١٩ سالكرد ازدواجمون بود... حالا زندگى متاهلى من ديگر نوجوان نيست ...حسابى قد كشيده و با ١٩ سال سن حالا جوان عاقل و رشيدى شده ... من يك مادر ٣٥ ساله هستم كه هر روز در ذهنم يك قاب زيبا از خانواده ى كوچكم در ذهنم تجسم ميكنم براى آينده ...خدايا حافظ زندگى و عزيزانم باش 🙏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.