مثل قبل نه..

.

فرزند خردادیِ خدا همیشه پسر بدِ این قصه است،

هنوز زود به زود سرما میخورد

ولی مثل قبل ها معمولی نه،

با جان و دل سرما میخورد ....

انگار بیشتر از سردیِ هوا ،

سردیِ دلش ریه ها را بهم ریخته..

اعتراف که میکرد گفت پای خربزه در میان نیست...

صداش تار به تار شده ،

شبیه گربه ی افسرده باغ وحش آن شهر شرجی..

لباس هاش بوی سکون میدهد

بوی بن بست 

بوی در هم ماندگی ، درماندگی...

خستگی و خستگی 

روی قفس های سینه اش 

هی شکستگی ، شکستگی..

آه میکشد 

بخار میشود و باز آه..

دستکش های پشمی گرمش میکند،

ولی مثل قبل ها ، معمولی نه....

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.