لاتاری

سال من با لاتاری شروع شد. از روز سال نو که از خانه خواهر بزرگ آمدم خانه بیرون نرفته بودم تا الان که روز هفتم سال جدید آغاز شد. و لاتاری عالی بود. لاتاری عالی بود. لاتاری خیلی خوب بود. به اندازه ماجرای نیم روز خیلی خوب بود. و بازی ساعد سهیلی خیلی خوب بود. و دلم را خون کرد. و قلبم را آتش زد.

سال گذشته زمان تحویل سال مشهد بودم و لحظه تحویل سال و تمام چندباری که حرم رفتم هیچ چیزی از هیچ کسی نخواستم. گفتم ممنونم همه چیز هست . همه چیزهایی که باید هست. از همان روز تا الان دیگر چیزی از کسی نخواستم. چیزی بیش از انچه دارم از کسی نخواستم و از این نخواستنم راضی ام. دارم کم کم به مرحله ای می رسم که سالهاست بدنبالش هستم: نخواستن. رضایت نه. نخواستن. نمی خواهم از کسی چیزی بخواهم. در عوض سکوت کردم. من کارم را انجام دادم و بقیه اش دست من نیست. این نخواستن باعث شد کمتر عصبانی بشوم. کمتر ناکام بمانم. چون چیزی از کسی نخواستم که بخواهد رد کند. اصلا هم ناراحت نیستم سال تمام شد و سال جدیدی شروع شد. اینکه چه کارهایی کردم و چه کارهایی نکردم. اینکه دارم به میانسالی نزدیک می شوم و خیلی اتفاق ها نیفتاد. مهم نیست من چه برنامه هایی داشتم و چه اتفاقی افتاده. دیگر برای من اهمیتی ندارد. من درخواستی ندارم. بی توجه به هیاهوی دنیا و اطرافش، به تلاش بی وقفه برای گرفتن پایه و ارتقا و استادیار و دانشیار و استاد تمام و چه و چه و چه ... من می خواهم بروم موزه ملی. آثار باستانی خودمان را از لوور قرض گرفته اند. بروم ببینم و بروم در خیابان کنار وزارت خارجه و موزه ملک و کتابخانه ملک و آن کبوترهای سفید دور حوضش...میدان توپخانه و خیابان سی تیر و موزه ملی، عید دیدن دارد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.