سایه ها …

غم
چه شعله هایی که نمی کشد
سایه ها
هر روز بزرگتر اند
و نور ها
کمتر ..
.
پ.ن
امشب تنهام :) همه رفتن خونه هاشون و فؤاد با این سه تا خونه ی متروک تنها مونده...
یه کوچولو دلم گرفت ...
یه کم دیگم از جای دیگه
خلاصه جمع شد تا الان که قطره قطره می چکه :)
این طبیعتمه
کاریش نمیشه کرد
اشکم راحت جاری میشه:)

پ.ن.۲
عطر تنت خوش بو تر از باغ ارم ... حافظ
با عطر تو مجنون شد و شیراز یادش رفت
حتی بنان از دوریت دلتنگ و محزون است
بغضی گلویش را گرفت .... آواز یادش رفت

"محسن شیخی"
.
پ.ن.۳
از اون پستاس که تا صب تهش پی نوشت ممکنه بخوره و جای الان که داره نوشته میشه (23:19) صبح پست شه :)

من یه چای ساز درون دارم
که جای چای
پر میشود از اندوه
و بعد خودم
فنجان فنجان سر میکشم
سر میکشم تا معده ام به رفلاکس نزدیک تر شود
و بعد ذره ذره ذهنم
بسوزد
اتش بگیرد
و خاکسترهاش
بشود چاشنی فنجان های اخر..
.
پ.ن.۴
از اون کوچیکی از غروبای شهر خسته ترم...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.