خود شایسته پندار!

دیروز متوجه شدم که چیزهایی که درباره خانمها می گویند دور از واقعیت نیست. زمانی بود که در دوران ارشد بحث تسهیلات شغلی مطرح بود و من آن زمان خیلی اینطرفی بودم و جز چیزی که در ذهنم بود و کرده بودند به چیز دیگری نمی اندیشیدم. با تمام قوا از آموزه هایی که این بیست و چند سال در ذهنم بود دفاع می کردم. فقط به یک دلیل: چون یاد نگرفته بودم بشنوم. یادگرفته بودم فقط حرف بزنم و صدای دیگران را خاموش کنم. کم کم یاد گرفتم که حقیقت تنها چیزی نیست که ما باورش داریم. بلکه حقیقت موزائیکی است. هر تکه اش پیش کسی است و فقط وقتی یادبگیری به دیگران توجه کنی و شنونده خوبی باشی لذت درک و یافتن حقیقت را می چشی. و چه لذتی داشت. و چه لذتی دارد.

خلاصه در ان زمان از شرکتهایی یاد می کردند که در ایامی که خانمها دچار تحولات جسمی می شوند به آنها امکان مرخصی می دهند. برای من که این دوران می آمد و می رفت و اصلا برای من مشکلی ایجاد نمی کرد سئوال بود که چرا؟ و این لوس کردن خانمها نیست؟ سالها از آن روز می گذرد و من در طی این سالها دوره های مختلفی را سپری کردم. شاید چون سنم بالاتر رفته است و جسمم توان پیشین را ندارد. بدون اینکه زایمانی داشته باشم که بخواهم به آن مربوطش کنم. اما دوره هایی را تجربه می کنم که دوستانم آن زمان تجربه می کردند و همچنان می کنند و من نمی کردم. حال روحی خراب من در دو هفته گذشته بخاطر این ماجرا بوده است و من اصلا باورم نمی شد این دو بهم ربط داشته باشند. چند روز بود که نمی توانستم روی صندلی راحتم که هشت سال است روی آن می نشینم بنشینم. نمی توانستم درست بخوابم و باید به پهلو می خوابیدم. دیشب راحت خوابیدم. امروز راحت می نشینم. و اینها همه مرا بهت زده می کند. این همه تغییراتی که من هرگز تجربه اش را نداشته ام.

حالا نمی خواهم بگویم تجربه من اعتباری به این ماجرا می دهد و آفرین به شرکتهایی که مدیر فهمیده دارند که خانمها را در این روزها درک می کنند و مرخصی می دهند. می خواهم بگویم این ماجرا من را به دسته ای از خانمها و دوستانم که تا دیروز درکشان نمی کردم پیوند می داد و من را به فهم نزدیک تر کرد.

من البته هیچ گاه دوستانم را متهم به لوس بودن و کم طاقت بودن و این حرفها نکردم در روزهایی که می رفتم برایشان سرم می زدم، چون افت فشار پیدا می کردند، آمپول می زدم چون بجز تزریق طور دیگری دردشان آرام نمی گرفت، سوپ درست می کردم چون بسیار ضعیف می شدند و توان آشپزی نداشتند و ... اما الان درک می کنم که این حالتهای جسمی و روحی آشفت چه بر سر آدم می آورد و حتما من را نسبت به هم نوعانم مهربانتر از پیش خواهد کرد. می خواهم یاد بگیرم که به تجربیات دیگران و گفته های آنها احترام بگذارم و بشنوم حتی اگر بخاطر عدم تجربه مستقیم خودم ، آنها را دور از خودم بیایم. حتما نباید مادری باشم که جدا شده یا همسر از دست داده و نمی دادند با خودش و بچه اش چه باید بکند. هسته هایی هست که درک آنها می تواند اغلب تجربه ها را قابل فهم کند. من هم ناامیدی را در منتهی درجه امیدش چشیده ام اما بصورت دیگری و می توانم به آن مادر بگویم که درک می کنم چه می گویی، چه می کشی حتی اگر در شرایط مشابه تو نباشم. مرد و زن هم ندارد. فصل مشترک ما انسانیت است.

پ.ن: بمن هم سخت نگیرید. من از خود متشکر نیستم فقط می دانم چه می کنم و کمتر تحت تاثیر دیگران قرار می گیرم. اتفاقا این ماجرا که خیلی سخت نظرم عوض می شود باعث می شود دیگران نزدیکم احساس کنند می توانند روی من حساب کنند. چون تا حد زیادی می دانم چطور باید تصیمیم گرفت و جوانب را سنجید و مسئولیت تصمیمات را هم پذیرفت. چون می دانم هر چیزی هزینه دارد در کنار آورده هایش. خودشایسته پندار نیستم! اما می دانم که به نسبت آدم قابل قبولی هستم؛ به نسبت بالایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.