بسیار می آیم و می روم

و چیزی نمی نویسم. اوضاع من همچنان بسامانی هایی کوتاه در حجم نابسامانی هاست. و به این حجم ناارام هفته ای یک روز فلج جسمی و ذهنی و روانی اضافه شده است. معمولا یکشنبه ها احساس می کنم دنیا به آخر رسیده و زندگی برای چه و چرا باید برم سرکار و این همه تلاش برای چی مجبور می کند بخوابم تا عصر و شب . عادت کرده ام به این روزهایم و تنها صبور و ساکت می خوابم تا طوفان مغزی که این وضعیت را ایجاد کرده بگذرد. حوالی غروب خوب می شوم. همیشه نور که می رود من تازه سرحال می شوم. تا یادم هست از نور بخصوص زیادش بیزار بوده ام. شبها من جان می گیرم. غذایی درست کنم. به مامان و بابا سری بزنم و بیخواب شوم تا نیمه شب و فردایش صبح زود بیایم سر کار. خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی می افتد فقط این روتین را دارم و دیگر غالفگیرم نمی کند.

کلام از دستم رفت دوباره...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.