بابای م

به این نظم بی نظمی زندگیم عادت کردم. اینکه صب بیدار شم پای تلویزیون صبحانه بخورم. خودمو سرگرم کنم و و و.

این دو روز به برنامه های هر روزم نرسیدم. صب صبحانه نخورده و دست و رو نشسته, بدو بدو رفتم سراغ ظرفا و اشپزخونه. تا تمیزکاری تموم شد م و خواهر و برادرش رسیدن و کار و کار و ملاقات و برگشت به خونه و دوباره کار و کار و ووو حالا هم دارم میرم خونه خواهری. نمیدونم چرا صب با یاد مستر پیامبر از خواب بیدار شدم و اعصابم حسابی خورد بود. عجب .... بودماااا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.