امشب است

خاص؟ من خاص نیستم. تنها هستم. تنهایی هم صفت من نیست که مفتخر به آن باشم وصف من است. انتخابش کرده ام چون از ارتباط گرفتن با دیگران نتیجه نگرفتم. نه چون من بالا هستم و آنها پایین فقط چون متفاوتیم. اما آنها تعدادشان زیاد است و قدرتمندتر هستند طبیعتا و من انگشت نما شده ام. شما نه اولین کسی هستید که من را مغرور می خوانید نه آخرین نفر. و من مغرور هستم چون مطابق الگوی رایج عمل نمی کنم. اگر کسی نخواهد مطابق آنچه ما درست می دانیم عمل کند او را منتسب به هر صفتی که می خواهیم نکنیم. فقط برویم شانس مان را جای دیگری امتحان کنیم. نه اینکه خودمان بیاییم خودمان برویم و در نهایت هم برچسبی بزنیم به کسی. متوجه نمی شوم چرا آدمها این همه سمت من می آیند بعد برچسبی نثارم می کنند و می روند. فقط چون مطابق میل آنها رفتار نمی کنم. متوجه هستم که مخاطبم اذیت می شود شما باشید خانم برادر باشد همکار باشد...خوب است یاد بگیریم که از کنار آنچه مطابق میل ما نیست بگذریم و این همه خاص و متفاوتش نخوانیم که اخر سر هم صفتی ناخوشایند نصبیش کنیم و برویم. من فقط کم حرفم و گزیده گو هستم مغرور نیستم. ادعایی بر همیشه درست گفتن ندارم. اما ترجیحم کم حرف زدن است.تنهایی را می پسندم و خیلی تمایل به ارتباط گیری با آدمها ندارم. از اخرین دوستی من که او را دوست بدانم بیشتر از 15 سال می گذرد. هستند چند نفری که من را دوست خود بدانند اما این رابطه یکطرفه است. من انها را دوست خودم نمی دانم. این نشانه غرور است؟ اگر بودن شما از سمت کسی پذیرفته نشد معنایش این نیست که او ادم مغروری است. معنی اش این است که ان ادم هم حق انتخاب داشته.شما به خودتان نگیرید. نه او مغرور است نه به شما توهینی شده. تلاشی شده برای ارتباطی و بهر دلیلی برقرار نشده . همین.

بچه تر که بودم حسینیه بودیم این شبها. تنگ هم می نشستیم و من که همیشه درد زانو داشتم بسیار اذیت می شدم. می دیدم که وقت خواندن دعای مجیر یا جوشن کبیر مسئول حسینیه که کمی بالاتری از زمین می نشست که همه آن حدود هزار خانم بتوانند ببینندش، اغلب اوقات گریه می کرد. همیشه حس می کردم که او چه می فهمد از این دعاها که مدام گریه می کند. تحت تاثیر فضا و بی هیچ شناختی کم کم من هم گریه می کردم. همیشه بعد از جوشن و قران سر گرفتن و عزاداری بعدش دو تا چشم نخودی و یک دماغ قرمز داشتم و یک صدای گرفته و فکر می کردم عحب شب خوبی. عجب حال خوبی. حتما دعایم هم برآورده می شود و همه چیز خوب است.

حدود 10 سال یا بیشتر است که هیچ جا نمی روم. می نشینم خانه پای تلویزیون. سالهای اول روی سجاده و اعمال را انجام می دادم و فکر می کردم عجب کاری می کردیم آن سالها؟ چطور در یک متر مربع ده نفر می نشستیم؟ چرا این کار را می کردیم خب؟ خانه آب بود سرویس بهداشتی بود خوراکی بود ساکت بود تمرکز بود. کسی هم حرفی نمی زد اعصابت را بهم بریزد. یکی سه سالی است که دیگر دعایی نمی خوانم. بعضی شبها می خوابم. اوضاع هیچ تفاوتی نکرده. هنوز پیچیده و محفوف در انواع و اقسام گرفتاری های کوچک و بزرگیم. چه ان موقع که اشک می ریختم در حسینه و دعا می کردم برای برآورده شدن خواسته هایم چه حالا که دیگر آن حال و هوا را ندارم و هیچ دعایی نمی کنم. معنی اش این است که زندگی از قبل مقدر شده و خواست من در آن نقشی ندارد. من دعا کردم نداد دعا هم نکردم نداد. هر چه قرار بود اتفاق بیفتد. سالهای زیادی است که در خانه و خانواده ما اتفاق خوشی که همه را خوشحال کند اتفاق نیفتاده. بلکه هر سال گرفتاری جدیدی داشتیم. اما ساکت و صبور ماندیم. این آخرین گرفتاری را مدام به مامان و بابا می گفتم خونسرد باشید. ناراحتی و خودخوری چیزی را حل نمی کند.هوای هم را داشته باشید که فشار کمتر شود. مساله خانه مساله سندش اتفاقی که برای بابا افتاد زمین خوردن مامان و سرگیجه های طولانی مدتش ...وقتهایی که از سرکار می آمدم و لباس درنیاورده شیفت از خواهر کوچک تحویل می گرفتم و غذای شب و فردایش را درست می کردم و خواهر کوچکم بخاطر کمر دردش می رفت دراز می کشید..روزهای که از سر کار می آمدم و مامان را دکتر می بردم و با کسی بجز من نمی رفت. یادم نمی رود آمدم دیدم چشمهایم پر از اشک شده. می ترسید زمین گیر شده باشد. لباسش را پوشاندم شوخی کردم ماشین گرفتم بردمش دکتر و بالاخره معلوم شد زمین خورده مایع گوشش تکان خورده. قرص خورد و خوب شد و خیالم راحت شد. بیماری برادرم و دو هفته ای که بیمارستان بود بیماری آن یکی برادرم که به  عمل احتیاج دارد مشکل مالی آن یکی برادرم که چاره ای هنوز برایش نداریم. و این آخری که مجبور شدند ماشین بابا را بفروشند . خودم گفتم بفروشند. گفتم به مامان که راضی شود به فروش ماشین که بابا را کنار خودمان داشته باشیم. گفتم یکسال بی ماشین بمانیم تا خودم بخرم. سالهای سختی بر ما گذشته. حدود 17 سال است که زندگی نکردیم. مدام سر و کله زدیم. گاهی می بینم مامان هنوز دعا می کند برای مشکلات که هرگز حل نمی شوند از طریقی غیر از راهی که باید و هیچ زمانی کم نمی شود به خاطر دعای مامان دلم می سوزد. ولی نمی گویم مامان بی فایده است. فکر می کنم این دلخوشی را از او نگیزم.

شب گذشته خانم برادرم آمده بود افطار و مامان داشت از گرفتاری آخر صحبت می کرد که نمی دانم چه گناهی کردم که اینطور تقاص می دهم. خانم برادر گفت رفته حسینیه و خانم سخنران گفته خدا هر کس را بیشتر دوست دارد مشکلات بیشتری برای او قرار می دهد. سکوت کردم. اینطور باید ادامه داد. باید طوری خودمان را قانع کنیم که چرا این همه اتفاق؟ می دانم که خیلی و خیلی از مشکلات از بی تدبیری اطرافیان من ایجاد شده است اما کسی هست که بتواند همه اطراف یک موضوع را ببیند و تصمیم بگیرد؟

فکر می کنم این چه خدای بی نیازی است که به عبادت ما نیاز دارد؟ به اینکه ما را گرفتار در اقسام گرفتاری ها ببیند یا بخواهد بخاطر آنکه در خانه اش بیایم و بمانیم؟ و برای اینکه نرویم ما را از این مشکل به مشکلی دیگر حواله دهد؟

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.